خون آبه زچشم آيد...
يارب تفقدي کن درویش بینوا را !
روستای من کوچک است
و کوچه هایش به اندازه ی دل تنگ روز های آخر پدربزرگ علیه سلام ،تنگ است
وقتی "اذان" آن را میدهند
آنقدر بزرگ میشود که میتوان
از هر طرف آن
روی قوس هر تپه ای
دلی وسیع را به اعجاز اذان به سجده نشاند
آنقدر بزرگ که ...
تازه
این اول ماجراست
تازه" روز خوب خدا "شروع میشود
دلم برای "اذان" و "نماز " اول صبح روستا تنگ است
خاصیت دوست داشتن آن است که بی نهایت و طوفانی باشد
و تنها دریایی بیکران و مواج است که سنگ سخت را صیقل میدهد
ای دل
در این روزگار
تو را دوست داشتن بس است
بیا وآب تنی کن
بیا و میان این همه تنهایی
آبرو داری کن
+در این دنیای تنهایی
آدم دلش برای آدم های حسابی ٬حرف های حسابی تنگ میشود
+ عجیب دلم میخواهد از روزمره گی فرار کند
و از تکرار بگریزد
چون طفلی گریز پا که غمهایی کوچک و کم دارد
هرنگاهی محرم دیدارروی یارنیست
هر دلی درعاشقی خوش دست وشیرین کارنیست
...
یاد باد آن روزگار
ای دل که یاری داشتی
در میان باده نوشان اعتباری داشتی
حالیا
حالیا ای دل
بی های وهویی
آن سرافرازی چه شد؟
سر تا سر زندگی علی پر بود از حادثه
که در آن ها ،شریفانه
برای محمد
برای اسلام
و از محمد
و اسلام
دفاع کرده بود
...
آنقدر که محمد بر لب آورد
علی جان
"جبران" میکنم
...
و اینگونه بود که فاطمه فرمود :
علی جان
"کبودی صورت من برای تو آبروست "
خلق کردی و ندیدم انگار
بخشیدی و نفهمیدم
صدا زدی و نشنیدم
.
.
.
رفتم کوه
برای شنیدن و دیدن و شاید دانستن
دلم برای باغ یک ذره شده
برای همه ی راه رفتن ها در آب
و بوییدن برگ درخت گرو
...
تا شبنم راهی نیست
.: Weblog Themes By Pichak :.

